تبليغاتX
شمعدوووني

شمعدوووني

دوستان میتوانند از این به بعد به انتخاب خود رادیو فردا و یا اهنگ دلخواه خود را انتخاب و گوش کنند .

مواردی وجود دارد که می‌توان در مواقع فوری خطرناک انجام داد. موبایل شما می‌تواند یک نجات دهنده زندگی یا یک ابزار فوری برای نجات باشد. مواردی را که می‌توانید با موبایل انجام دهید را ببینید...
اول - وضعیت فوق العاده
شماره تلفن وضعیت فوق العاده در تمام دنیا 112 است. اگر شما در یک مکان خارج از محدوده شبکه موبایل خود قرار داشته باشید، شماره 112 را بگیرید و موبایل در هر شبکه موجود جستجو می‌کند تا یک تماس وضعیت فوق العاده برای شما برقرار کند و جالب اینکه این شماره حتی زمانیکه صفحه کلید قفل است نیز کار می‌کند. امتحان کنید.
دوم - آیا تا بحال کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته‌اید؟
آیا ماشین شما یک دستگاه ورود از راه دور بدون کلید دارد؟ این وسیله می‌تواند روزی مفید باشد. یک دلیل خوب برای داشتن یک موبایل: اگر شما کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته باشید، به موبایل یک نفر در منزل از طریق موبایل خودتان تماس بگیرید. تلفن خود را در حدود فاصله 1 متر از ماشین قرار دهید و از فرد مقابل در منزل بخواهید که کلید قفل بازکن را فشار دهد و آنرا نزدیک موبایل خود قرار دهد. قفل ماشین شما باز خواهد شد. با این کار نیاز نیست کسی کلیدها را شخصاً بیاورد. فاصله هیچ تاثیری ندارد. شما می‌توانید کیلومترها فاصله داشته باشید، اگر شما بتوانید با کسی که کنترل ماشین شما را دارد ارتباط برقرار کنید، شما می‌توانید قفل ماشین خود را باز کنید..
سوم - قدرت باطری مخفی شده
در نظر بگیرید باطری موبایل شما خیلی کم است. برای فعال کردن کلیدهای #0733* را فشار دهید. موبایل شما با این اندوخته راه اندازی مجدد خواهد شد و موبایل افزایش 50 % در باطری را نشان می‌دهد. این فضای اندوخته هنگامیکه موبایل خود را شارژ می‌کنید، خودبه خود شارژ خواهد شد.
چهارم - چگونه یک موبایل دزدیده شده را غیرفعال کنیم؟
برای چک کردن شماره سریال موبایل خود، کلیدهای زیر را به ترتیب فشار دهید:
 #06#*یک کد دیجیتالی روی صفحه نمایش ظاهر می‌شود. این شماره مختص دستگاه شما است. این شماره را یادداشت کنید و در جایی امن نگه دارید. هنگامیکه موبایل شما دزدیده می‌شود، شما می‌توانید به پشتیبان شبکه خود تماس بگیرید و این کد را به آنها بدهید. سپس آنها قادر خواهند بود دستگاه شما را مسدود کنند، حتی اگر دزدها SIM کارت را عوض کرده باشند. تلفن شما کاملاً غیرقابل استفاده خواهد شد. شما ممکن است نتوانید موبایل خود را بازپس گیرید، اما حداقل می‌دانید کسیکه آنرا دزدیده است دیگر نمی‌تواند از آن استفاده کند یا آنرا بفروشد. اگر هر کسی این کار را بکند، دیگر دزدیدن موبایل هیچ فایده‌ای نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:12  توسط ابی  | 

با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:10  توسط ابی  | 

آنکه شنید ، آنکه نشنید!

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است ...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او
درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است
، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر
نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا
بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي
نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
« عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت
آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و
به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت
و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت:
« مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:42  توسط ابی  | 

  

 

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
ماکس جواب می دهد:
«چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»
کشیش پاسخ می دهد:
«نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید:
«تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد:
«آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم ، می توانم دعا کنم ؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد:
«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً. »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:39  توسط ابی  | 

 

 روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:39  توسط ابی  | 

 

 

 

در ادامه مطلب..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:31  توسط ابی  | 

چارلی از یک مزرعه ‌دار در تگزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار.
قرار شد که مزرعه‌ دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.
اما روز بعد مزرعه‌ دار سراغ چارلی آمد و گفت: «متأسفم جوونم. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
چارلی جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌ دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چارلی گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌ دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
چارلی گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»
مزرعه‌ دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»
چارلی گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه‌ دار چارلی رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چارلی گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش، ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998 دلار سود کردم.»
مزرعه‌ دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چارلی گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:23  توسط ابی  | 

برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کن
روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.
قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نکنید.
بعد از ساعت  5:00 از خوردن غذای چرب خوداری کنید.
مصرف چای روزانه را کم کنید
از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی کم کنید
در صبح آب بيشتر و در شب آب كمتر بنوشيد.
از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید.
از سمعکهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نکنید.
بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است
بعد ازخوردن دارو فورا" به خواب نروید.
زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:17  توسط ابی  | 

 

 

درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:12  توسط ابی  | 


دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:6  توسط ابی  | 

  

 

من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد.
یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد. داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد وقتیکه سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد.
آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه 200 جریبی که در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید. و سپس نقشه یک ساختممان 370 متر مربعی را کشید که در مزرعه 200 جریبی او واقع شده بود.
او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک F(نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من». پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست. تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی! و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است. تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه اینها مقدار زیادی پول لازم دارد. برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری. البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.
بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو می توانی نمره F را برای من نگه داری و من هم رؤیای خود را برای خودم نگه می دارم.
بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب 200 جریبی دارد و در حالی این داستان را تعریف می کرد که در خانه 370 متر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد. من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقتی که معلم قدیمی داشت آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤیای تو بودم. در آن سالها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری.
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگیرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:59  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:53  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:52  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:52  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:51  توسط ابی  | 

کاملترین تعبیر خواب در ایران بیش از 748600 هزار کلمه وبیش از 2500 موضوع قابل جستجو قابل اجرا در تمام ویندوزها


ازمعبران بزرگ چون :
تعبیر خواب دانیال نبی علیه السلام
تعبیر خواب امام جعفرصادق علیه السلام
تعبیر خواب یوسف نبی علیه السلام
تعبیر خواب اسماعیل بن اشعث
تعبیر خواب خالد اصفهانی
تعبیر خواب محمد بن سیرین
تعبیر خواب ابراهیم کرمانی
تعبیر خواب جابر مغربی
تعبیر خواب جاحظ
تعبیر خواب علامه مجلسی (ره)
تعبیر خواب منوچهر مطیعی تهرانی
تعبیر خواب تام  چت  ویندرا
تعبیر خواب لوک اویتنهاو
تعبیر خواب فروید

توضیح : این نرم افزار برای دانلود در اینتر نت طراحی شده است به همین دلیل در این نرم افزار ازتصاویر استفاده نشده تا موجب بالا رفتن ظرفیت نرم افزار گردد

 

دانلود 

 

MB 2.23

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:50  توسط ابی  | 

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش به سزایی دارند
ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی ؟
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ای حق به جانب
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی ؟
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو... ؟
شدیم وزیر امور خارجه گفت فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند 
القصه آن که شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت
 
خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:21  توسط ابی  | 

 

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید...... 

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:18  توسط ابی  | 

این یه داستان کاملا واقعی از سفیر ژاپن در ایلات متحده آمریکاست 

  

 

چندی پیش سفیر ژاپن که برای جلسه ی مهمی در واشنگتن باید به دیدار باراک اوباما میرفت قبل از حضور در میتینگ سعی کرد چند کلمه ای انگلیسی یاد بگیره (در حد حال و احوال پرسی)
استادآقای مری از اون خواست تا پس از دست دادن با باراک اوباما مکالمه رو با این جمله شروع کنه:
how are you? (چطورید)
سپس گفت احتمالا پرزیدنت هم خواد گفت : I'm fine and you?
 حالا شما بگید Me too (من هم همینطور)
بعد از این مترجمان شما همه چیز رو در دست خواند گرفت!
اما همه چیز طبق پیشبینی پیش نرفت
وقتی آقای مری ، اوباما رو دید به اشتباه گفت : Who are you (بجای how)
یعنی : شما؟!!!
اوباما که شکه شده بود پاسخ داد : خوب من همسر میشل هستم ها ها ها . . .
مری : من هم همینطور ها ها ها . . .
سپس ساعتها در اتاق جلسه در سکوت نشستند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:12  توسط ابی  | 

به نام دوست
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:9  توسط ابی  | 


قانون گاو
 

  


گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.....  

 

 بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:6  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:26  توسط ابی  | 

در زمان انتشار ویندوز 7 گردهمایی و نمایشگاهای بزرگی در سراسر جهان از سوی طرفداران و عرضه کنندگان این سیستم عامل برگزار شد که در آن برای جذب مشتری ها از پخش انواع آلبوم های موسیقی ، فیلم های سینمایی و بازی های کامپیوتری در آزمایش گل سر سبد ویندوز جدید یعنی Windows Media Center به همراه DirectX11 آن استفاده گردید که هر ببیننده و شنوده ای را مجذوب آخرین خلاقیت های مایکروسافت در این بخش از ویندوز 7 کرد. یکی از موسیقی های پخش شده در زمان انتشار که در همان روز در لیست انتخابی بهترین های Play List مشترک های Windows Media Player قرار گرفت موسیقی بدون کلامی است از Dj Le Roi با نام Love در سبک الکترونیک که در واقع نسخه رمیکس شده آهنگ معروف Love است.

| موسیقی اختصاصی ویندوز 7 و شرکت مایکروسافت |



 MP3 128

DOWNLOAD...SERVER 1...BIA2YES.IR...MP3 128

OGG 56

DOWNLOAD...SERVER 1...BIA2YES.IR...OGG 56

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:24  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:21  توسط ابی  | 

این آلبوم مجموعه ترانه های اجرا شده توسط ابی و کامران و هومن به همراه ریمیکس آنها می باشد که در قالب آلبومی جدید توسط شرکت آونگ عرضه شده است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:18  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:15  توسط ابی  | 


توصيه‌هاي دکتر تيرنگ نيستاني براي پيشگيري از شايع‌ترين بيماري فصل
رژيم غذايي ضدسرماخوردگي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:19  توسط ابی  | 

      

 

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:11  توسط ابی  | 

 

 

 در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:25  توسط ابی  | 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. ......

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:10  توسط ابی  | 

 

 

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی 

 

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:12  توسط ابی  | 


در پارک شهر ، زنی با یک مرد ، روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند.
زن رو به مرد کرد و گفت : "پسری که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است."
مرد در جواب گفت : "چه پسر زیبایی!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکی اشاره کرد که داشت تاب بازی می کرد. مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامی ، وقت رفتن است. "
اما تامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید گفت : "بابا ! فقط ۵ دقیقه دیگه ، باشه ؟"
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد.
مرد و زن باز صحبت کردند. دقایقی گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامی! دیر می شود ، برویم."
ولی تامی باز خواهش کرد : "بابا ! ۵ دقیقه ، این دفعه قول می دهم."
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد.
در همین هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟"
مرد جواب داد : "دو سال پیش در حادثه ی رانندگی پسر بزرگترم را از دست دادم . من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم. تامی فکر می کند که ۵ دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد
ولی حقیقت آنست که من ۵ دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:11  توسط ابی  | 

  

متخصصان توصیه می‌کنند روزانه 2 تا 3 وعده میوه به شکل طبیعی،آب‌میوه و کمپوت البته بدون افزودن شکر مصرف کنید و برای آنکه هرگونه آثار آفت‌کش‌ها از روی آنها پاک شود،حتما قبل از استفاده آنها را خوب بشویید و ضدعفونی کنید..... 

 

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:4  توسط ابی  | 

 ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:56  توسط ابی  | 

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:43  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:3  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:55  توسط ابی  | 

دوستان عزیز جهت حمایت از این آلبوم زیبا لطفا حتما آلبوم را به صورت ارجینال تهیه فرمایید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:52  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:49  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:47  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44  توسط ابی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:41  توسط ابی  |